آهوی کلو

 آهوی کلو/ محمد محمودی.....

 

آهوی کلوی پازنون مَ بوی بهار زده وسرت

 

شلال وَطَر تفنگ پرون مَ بوی بهار زده وسرت

 

دوباره مه درومده و پشت بون در اومده

 

گل وی پسین وقت اذون مَ بوی بهار زده وسرت

 

چِطَری ایشکنی قدَه غفت ایزنی او چارقدَه

 

یواش بره شلال یلون مَ بوی بهار زده وسرت

 

اشکفته باغ تیلت چویل زلف و پللت

 

سر یا علی گل گازبون مَ بوی بهار زده وسرت

 

تو کوگ مهس سرحدی ییقده غُط غُط ایکنی

 

کوگ کلوی کهزنون مَ بوی بهار زده وسرت

 

سر ایکشی و پشت بون وطور کموتر کهی

 

کموتر تنگ اوخرون مَ بوی بهار زده وسرت

 

مَ یه تونی کِل ایزنی هی دس وای دل ایزنی

 

بیو بشی تیم یه دمون مَ بوی بهار زده وسرت

 

سر چشمه بی خبر مره و ارخلک ودر مره

 

دُوَر گلنگین مارگون مَ بوی بهار زده وسرت

 

تفنگ قطار وم بده دل یه لواره وم بده

 

ورشو مده من خهکلون مَ بوی بهار زده وسرت

 

"محمود" بدی نکرده بی خیره سری نکرده بی

 

زی من تیش وتیر کمون مَ بوی بهار زده وسرت...

 

 

   

باد شمال/ محمد محمودی/ تقدیم به مولا/

 

مِن اِی بیابون بلا مهلی بلالُم زی بیو

 

تش برق عشقت کشتمه کرده خلالُم زی بیو

 

وقتی بیی شوق ایکنم جونم پر وبال ایکنم

 

سر رت ورندیل ایکشم سیت خو ندارُم زی بیو

 

مهلی همه جا گپ زمه وعشق پاکت دم زمه

 

دل دشمنه خش وم مکن چشمه ی کمالُم زی بیو

 

خالین دل پهن کردمه گپلمه خرمن کردمه

 

ار اومدی هیجا مره مو هم ومالُم زی بیو

 

دونم توصبح صالحین بای تشک افتو ایرسی

 

ترسم وریم روز وانبو مهلی بلالُم زی بیو

 

دشت دلم بی ساییه، محلی نه کم بی واییه

 

مهلی غریبم نازنین، سیت بیقرارُم زی بیو

 

" محمود" که پابس تونه، نوکر دربس تونه

 

یا مهدی صاحب زمان، باد شمالُم زی بیو...

  

غریفون/ برای ییلاق ایلم که از پستان چشمه هایش شیر عزت و

 

غیرت می جوشید....

 

پازنون و مور سوز و کَل کُوار یادش وخیر

 

زیر سایه ی صب پسین نمد سیسار یادش وخیر

 

دل غریفون کرده سی اشنفتن دنگه ی درا

 

وقت او دادن حیون من با هراریادش وخیر

 

زیر سایه ی انجکی اسبی قزل زین کرده بی

 

پشت جاجیم پس چیل برنو قطار یادش وخیر

 

دو زنون خش خش چمتر بی اذون

 

نزگه ی بچه ی شیری هیبای ملار یادش وخیر

 

زلف سفیدار سرحده تا باد ایومه ایوشنی

 

جیکه جیک بندشکلش وقت بهار یادش وخیر

 

دور امام زاده مر اینگاری همیشه جشن بی

 

او مرام ودل خشی شوق زوار یادش وخیر

 

دل هنی هم زیر سایه ی بیدل و انجیکله

 

نصپ شو بوی اویشم من قلف دار یادش وخیر

 

بوی درمه ایدمی پای سیلله پابرفنو

 

چشمه ی گلزردی او گلل بی خار یادش وخیر

 

غُند که ویبیدن دوَرَل زیر چشمه من مور

 

خندن و پیشه ی چپونل پابنار یادش وخیر

 

خنده سر لوی"محمود"افسرده نیبینه کسی

 

پشت پَسکَل غُط غُط کوگ بهار یادش وخیر... (تابستان 1381جزیره ی تنب بزرگ)

 

محمد محمودی در گفتگو با هفته نامه ی دلگشا

 

از این اقیانوس فقط جرعه ای برداشت کرده ایم...    

 

اشاره: رشد چشمگیر ادبیات داستانیُ چه از حیث محتوا و چه از جنبه ی کمی ، بارقهه ی امیدی ست که اگر پدید آورنده گان، آن گونه که باید و شاید حمایت شوند؛ افقی پرتلألو در پیش روست. نویسندگان ادبیات دفاع مقدس هم از قافلله عقب نمانده اند و بلکه در جاهایی خوشتر درخشیده اند. در استان فارس، "امین فقیری" نویسنده ی نام آشنای کشور، در حوزه ی جنگ هم خود نشان داد و با رمان "پلنگ های کوهستان" ادای دین کرد. "اکبر صحرایی" با "کانال مهتاب" " هزار ونه" " خمپاره ی خواب آلود" "پرونده ی 312" " آنا هنوز هم می خندد" و با چاپ تک داستان هایش در نشریات معتبر کشورسنگ تمام گذاشت. و اما "محمد محمودی" نویسنده ی نورآبادی نیز بعد از چاپ "گلابی های وحشی" "سر ریزون" را آماده ی چاپ کرده و هم اکنون رمان دیگری را کار می کند و در پی فرم برای طرح دیگری ست. به بهانه ی سرریزون مصاحبه ای را با ایشانن ترتیب دادیم که در پی می آید...

: خودتان را معرفی کنید و بگویید کی و چطور به فکر نوشتن افتادید؟ -

 محمد محمودی هستم متولد شهریور چهل ونه در روستای " مهرنجان" ممسنی. از وقتی که بیاد دارم به نوشتن علاقمند بوده ام. اما در عرصه ی خاطره و داستان راستش بعد از مدتی کار روزنامه نگاری که حاصل آن 74 مقاله و طنز و گزارش بود؛ احساس کردم باید کار ماندگار تری کنم. حتا شعر را هم برای مدتی رها کردم. گلابی های وحشی اولین کارم بود که خاطرات خودم از جنگ بود. در خلال چاپ همین اثر با استاد عزیزم اکبر صحرایی آشنا شدم. ایشان تشویقم کرد که بچسبم به داستان کوتاه. بعد از آن که تلاش مستمری داشتم و صحرایی هم کمک می کرد، دیدم استعداد خلق یک رمان را دارم. این البته بعد از بحث های طولانی با استاد و مطالعه ی تعداد زیادی رمان و داستان کوتاه بود.نتیجه ی تصمیمم شد سریزون که انشا الله به زودی وارد بازار کتاب رخواهد شد. دلگشا: آیا اعتقاد دارید که در زمینه ی ابیات مقدس هنوز هم جای کار هست و آیا اصولاً نیازی به خلق چنین آثاری وجود دارد؟ - به اعتقاد من از اقیانوس ادبات دفاع مقدس فقط جرعه ای برداشت کرده ایم. غلو هم نیست. واقعاً در یک صحنه ی آنی جنگ اتفاقاتی می افتد که با چند فیلم و رمان نمی شود لایه های آن را رو نمایی کرد. حالا وقتی این صحنه ها دوسه هزار شبانه روز تکرار شده باشد، وضعیت روشن است و اگر قریب به بیست سی کشور فقط نیروی انسانی زبده و آموزش دیده در اختیار یک طرف ماجرا قرار داده باشند و وهمه ی غولهای خبری دنیا هم مساعدت خود را کرده باشند و دو قدرت برتر دنیا یعنی ایالات متحده و شوروی هم حمایت های مالی، تسلیحاتی و اطلاعاتی کرده باشند؛ و کشور مارا حتا از داشتن سیم خاردارهم محروم وتحریم کرده باشند ِاین واقعا نوبر است! اما این که نیاز به خلق آثار مربوط به جنگ هست یا نه، باید بگویم که از نان شب هم واجب تر است. اولاً این هشت سال بخشی از تاریخ کشور است که مردم ما انقلاب کرده و دنبال استقلال هستند که یک باره استکبار صدام را ملعبه قرار می دهد و حمله می کند و لذا ثبت لایه های این جنگ برای نسل های بعدی لازم است. ثانیاً ما وقتی که می گوییم ادبیات جنگ معنایش این نیست که تمجید یا تقبیح کنیم؛ نویسنده وظیفه دارد تصویر ها را آن گونه که اتفاق افتاده نشان دهد. اما این امتیاز فقط در اختیار طرف ایرانی ست و نویسنده ی عراقی به خودش جرآت نوشتن نمی دهد. چون عراقی ها متجاوز بوده اند و هنرمند عراقی افتخاری را در این جنگ برای مردمش نمی بیند که بنویسد. لذا عراقی ها هم مثل آلمان نازی صاحب ادبیات ضد جنگ شده اند. جالب است که هم عراقی ها و هم آلمانی ها هردو از مرام و مسلک دو حزب فاشیت شبیه هم پیروی می کردند که این حزب ها را دو دیکتاتور شبیه به هم رهبری می کردند. اما ایرانی ها در این هشت سال مظلوم واقع شده اند و در این غربت و کویر وجدان قرن بیستم مطابق آموزه های ملی و اسلامی خود دفاع کرده و دشمن تا بن و دندان مسلح را سر جایش نشانده اند! پس هنرمند ایرانی حق دارد بنویسد و این به معنای تمجید از جنگ نیست بلکه اگر جای تمجید باشد، ستایش از دفاع در برابر متجاوزی ستمگر است.

دلگشا: روزنامه ی کیهان در 24/1/87 مصاحبه ای با شما داشت که نویسنده ی شیرازی معرفی تان کرده بود! از شیرازی شدن خوشحال شدی یا ناراحت؟

طبعاً ناراحت شدم. چون هرکس به هویتش بند است من هم به نورآبادی بودن خود افتخار می کنم. شاید آن خانمی که تلفنی مصاحبه کرد، از اصفهان به پایین را شیرازی می بیند که البته از این که شیراز بزرگ و عزیز هست مباهات می کنیم.

دلگشا: چه موقع می نویسید؟ -

شبها یازده به بعد.

دلگشا: سرریزون تخیلی ست یا مستند؟

 حدود هفتاد دصد کار مستند است. شخصیت اصلی شهید علیشیر شفیعی از روستای جوزار بکش است. و همین طور بقیه ی شخصیت ها که اکثراً در حیاتند. اما رمانی را که حالا دارم کار می کنم، تخیلی است بر پاییه ی واقعیت. دلگشا: جان سرریزون در کجاست؟ - در تقابل دوشخصیت اصلی ایرانی و عراقی که دست نوشته ها و خاطراتشان، خواننده را به قضاوت خوبی در مورد دو طرف درگیر در جنگ می رساند.

دلگشا: سخت ترین بخش خلق یک رمان کجاست؟ - پیدا کردن فرم! این نظر من هم نیست، حتا نویسنده های بزرگی چون "مارکز" و "ماریو بارگاس یوسا" و " بیشاب" هم چنین نظری دارند. برای پیدا کردن فرم سریزون اول سر قبر شهید رفتم. دست گذاشتم روی سنگ مزار و بی تعارف گفتم باید کمکم کنی. از خدا هم که کمک می خواهم ننه من غریبم در نمی آورم! چون فکر می کنم خدای متعال هم آدم رک و پوستکنده را بیشتر دوست دارد. علیشیر شهیدی ست که به پاکی و شجاعتش قسم می خورم. همان شب توی یک باغ انار تا صبح تنهایی قدم زدم، نشستم و یا دراز کشیدم و اندیشیدم تا بالاخره فرم را پیدا کردم و دقیقاً ازجایی که تانک به شهید شلیک می کند، رمان را شروع کردم و در فلاش بک ها نقب زدم به گذشته ی شخصیت ها. شب ها و ما ها درگیر نوشتن بودم...

دلگشا: پیدا کردن اسم چطور؟ چه موقع انتخاب می کنی؟ -

 باید اسم بتواند کلیت رمان را پوشش دهد و لذا خیلی فرقی ندارد که کی انتخاب شود. مثلاً خودم برای طرحی که مراحل تحقیق اش را هم انجام داده ام و حالا دنبال فرم هستم که نوشتن را در کنار آن یکی شروع کنم؛ پیشاپیش اسم گذاشته ام." خلبان اخراجی"

دلگشا: با کدام یک از نویسنده ها بیشتر مراوده داری؟ -

 با اکبر صحرایی که یک هنرمند واقعی است. آخر هر طلایی عیاری دارد او واقعاً خالص است.

دلگشا: خودت چطور؟ خالصی!؟ -

 نه!

دلگشا: نظرتان درباره ی نشریه ی دلگشاچیست؟ -

 کوتاه و مختصر می گویم، از این که در ممسنی که هیچ نشریه ای وجود ندارد، اطلاع رسانی می کنید؛ به شما افتخار می کنم. سعی کنید در کنار اخبار و بیلان کاری نهاد ها، از نظرات مردم هم استفاده کنید و از نقد نترسید. می دانم که چقدر عوارض دارد ولی برای نشریه نظر مردم خیلی مهم است.