مسافرِ ننه خاتون......(نسخۀ جدید).. محمّد محمودی نورآبادی
مسافرِ ننه خاتون...... محمّد محمودی نورآبادی
آن روز غروب بود و ننه خاتون مثل روزهای قبل، پشت بام خانهی محقر و تو سری خوردهاش نشسته بود. دقیق رو در روی کوه "تاوه سیاه" و پشت به کوه "مرغ عجب". همان جایی که زمین شیب تندی داشت و گاهی پشت بام یک خانه حیاط خانهای دیگر بود. در "مهرنجان" بر خلاف اکثر شهرها و قریههای دنیا، بالا نشینها فقیرتر از پایین نشینها بودند. هرچه شیب زمین کمتر میشد، شکل و جنس خانهها هم بهتر میشد. مثلاً کارمندها که بیشتر بوی شهر به دماغشان خورده بود، بعد از ریشه کن کردن باغهای انار و انجیر، صاحب خانههایی از جنس سنگ و سیمان شده بودند. در واقع باغهایی را که باغبانهای ساده دل، سر و زلفشان را با پنجههای پینه بسته شانه زده و بار نشانده بودند، کارمندان با سواد و مترقی، با اره و تبر از بیخ و بن کنده و به جایشان خانه ساخته بودند. خانههای که محلههای پایین روستا را شکل میدادند و آن جا از بوی متفاوت خشتهای نم دیده و دودِ هیزم خورده خبری نبود. در خانههای نوساز محلهی پایین، بوی نفت بود که مشام را پر میکرد. حتی اگر آن خانه در زیر چتر و زلف درختان انار و گردو پیدا نبود و حتی اگر زن خانه کدبانو بود و یک نا میخک مرطوب را در گوشهی آینهی کوچک توی راهرو آویزان میکرد.
ننه خاتون دغدغههایی از این دست نداشت. چیزی که اصلاً به آن فکر نمی کرد، همین متراژ و مساحت و مصالح بود. نه به خانههای فرو رفته در باغهای پایین دست خیره میماند و نه غصهی نداشتن یکی از آن بخاریهای علاءالدین و عالی نصب را می خورد و نه هراس ته کشیدن بشکههای نفت را داشت. نشسته بود و راه را میپایید. دیگر آن زن جوان و چابک چند سال قبل نبود که چشمهای پر فروغی داشت و میتوانست خرامیدن بچه آهویی را در لا به لای تخته سنگها و یا گل بوتههای کوه تاوه ببیند. صخرههای سیاه- خاکستری کوه تاوه را ماتتر از حد معمول میدید. چیزی در حد و اندازهی تصور یک دانش آموز تنبلِ کلاس از تخته سیاه!
به همان میزان که خنکای هوای معتدل بهاری کم رمق شده و باید آرام، آرام جای خود را به تندی حرارت و گرما میداد، سوی چشمهای ننه خاتون هم کم و کمتر شده بود. در جفت چشمهایش رنجی ناشناخته نهفته بود. مرضی که فقط طبیب چشم از عهدهی شناخت و درمانش بر میآمد و ننه خاتون هیچ گاه مجالی برای رفتن به شهر و شیراز پیدا نکرده بود. مراد هم نبود که به عهدش وفا کند و مادر را به شهر و دکتر و درمان برساند.
زن میان سال نشسته بود و راه ماشینی را که از "تُل ده مَن" شروع میشد و بعد از چند پیچ و خم از میان درهها و درختان بلوط میگذشت و به روستای "مهرنجان" میرسید، دید میزد. جاده اما خلوت بود و این را ننه خاتون هم با همان سوی کم چشمهایش میدید و میدانست که آن دو وانت صبح به شهر رفته، همان یکی دو ساعت قبل برگشته بودند. اما پیرزن هنوز هم اصرار داشت همان جا بنشیند و راه را بپاید. خدا را چه دیدهای؟ شاید مسافرِ ننه خاتون با وانت یکی از روستاهای مجاور و همسایه میآمد و به دل تنگیهای مادر پایان میداد. مثلاً با وانتی از روستای جویجان یا جوزار... از آخرین دیدار مادر و فرزند، چهار ماه میگذشت. ننه خاتون تمام تعطیلات عید را غصه خورده بود...
«ها بله ننه... دو روز نَهای عید بی که دلم بیتاب وابی. وَطر مرغ سر برییه دس پا ایزم و هرکنه ایدیُم، وش ایگتم مه روز عید عزیز خدا هم جر و جنگه که بچۀ مو نومیه؟ همه ایگِتن جر و جنگ، عید و نه عید نیشناسه. یُه بی که عید و تعطیلی تموم وابی و بچّهم نَومه. خدا دونه هر جوونینه که ایدیُم، دلم سی مراد بَلی پیلو ویبی...[1]»
و حالا تعطیلات فروردین که هیچ، ماه اردیبهشت هم میرفت که تمام شود. همیشه پایان این ماه برای ننه خاتون و دیگر زنهای روستا، آغاز یک دشواری توأم با شیرینی بود. کوچ ایل درست در همان روزها اتفاق میافتاد و ننه خاتون هم باید مثل همهی زنهای دیگر دست و پای خود را جمع میکرد. اما دست و دل این کارها را نداشت. تصویر گونههای بچهاش ظرف خیالش را پر کرده بود. همهی دل خوشیاش به دیدار مراد بود و هیچ چیز به اندازهی دیدن پسر، آتش دل آشفته و بی قرار او را فرو نمینشاند. دلش در یک کلام، چون روزهای زمستانیِ رودخانهی مهرنجان، متلاطم و گل آلود بود و با هیچ کس و هیچ سر سازگاری نداشت.
کوچ بدون مراد را نمیخواست. ییلاقِ "چشمه روغنی" و هوای دل انگیز و رشک برانگیز آن جا و آن بال بال زدنهای پروانهها و سنجاقکها را بدون مراد دوست نداشت. طعم ماست و دوغ و آن گلوله های سرد و سفید و تگری کره را که آمیختهای از عطر چویل و ریواس و آویشن و دهها گیاه شناخته و ناشناختهی دیگر بود، به مذاقش نمینشست. او بعد از مرگ شوهر، همهی دل خوشیاش به بچهها بود و عشقش به مراد طعم دیگری داشت. مراد از علی و باقر بزرگ تر بود، سایهی سرشان بود و حقوق میگرفت. توی محله حسابی سر زبانها بود؛
-مراد جوان دلیری است...
- مراد مثل بابای خدا بیامرزش نترس است...
- مراد دست و بال خاتون و بچه هایش را خواهد گرفت...
این مراد، مراد گفتن زنها ترس ننه خاتون را بیشتر کرده بود. آن قدر که هرگاه زنی از مرادش میگفت، رنگش میپرید و یک چیزی در دلش شروع به ریختن میکرد. چیزی مثل فرو ریختن خشتهای گلی و باران خوردهی یک قلعهی قدیمی!
« بگُیت ماشاءالله... قضات بخره مِن سرم، تو تیت سوره گپ مزن[2]!»
زنها اما یا نمیخواستند از رو بروند و یا این که واقعاً فراموش میکردند و باز از پایان روزگار فقر و تنگدستی ننه خاتون میگفتند و آغاز دل خوشیها و تابیدن خورشید خوشبختی به روزگار او و نشستن همای خوشبختی بر بامش. آنها تا دیده و به خاطر داشتند، فقر و رنجهای ننه خاتون بود که چون تابلویی به بزرگی صخرههای کوه تاوه در مقابل دیدگانشان نقش بسته بود. فقری ازلی که تنها خاص خانوادهی چهار نفری ننه خاتون نبود و حالا همان فرار ننه خاتون از تنگدستی، برای برخی دور از ذهن و شاید هم رشک بر انگیز شده بود...
به صخرههای تخت و یک دستِ کوه نگاه نمیکرد. لحظهای چشم از جاده بر نمیداشت و همچنان با گوشهای تیز منتظر شنیدن صدای غار و غور وانتی از روستاهای همسایه بود. وانتی که باید حتماً از کوچههای باریک مهرنجان میگذشت و اگر مراد همراهش بود، سمت راست مدرسهی راهنمایی امام خمینی و زیر حصار باغ علی نظر توقف میکرد و مسافر خسته و خاک غبار خوردهی عملیات طولانی آزاد سازی خرمشهر را پیاده میکرد. مسافری که از زمان شروع عملیات بیت المقدس، پا به پای بچههای گردانی از فارس جنگیده و پیش رفته بود. ولی آیا چنین اتفاقی میافتاد و او حالا که دیگر جنگ به دیوارهای خرمشهر رسیده بود، هوای مادر و مهرنجان و کوچ ایل میکرد؛ مرخصی میگرفت و خرمشهر و جنگ را به امان خدا میسپرد؟
ننه خاتون هر چیزی که نداشت، گوشهای تیزی داشت. آن قدر که صدای مارش رادیویی را از خانهی همسایه میشنید. دقیق نمیدانست کدام همسایهاش بود؛ شاید "چوپان" بود و شاید هم "فتح الله". فرقی به حال او نمیکرد. برایش همین مهم بود که آن صدا را میشناخت. صدای مارش حمله برای همهی اهالی عادی شده بود و برای ننه خاتون حال و هوای دیگری داشت. شاید هر بار که آن صداها را میشنید، تصویری از جنگ و عملیات را در دنیای ذهن میساخت و بعد مرداش را با تفنگی در گوشهای از آن میکاشت و به جست و خیز وا میداشت. سپس در حالی که آب دهانش را فرو میداد، با غبطه و حسرت نگاهش میکرد. نگاه به پسری که مثل خودش میان قد بود، موهای سیاهی داشت و همیشهی خدا میخندید. آن قدر خنده رو که انگار نافش را با خنده بریده بودند...
همچنان گوشش به صدای مارش حمله بود و نگاهی به آن جاده داشت. جادهای که مثل زندگی ننه خاتون پر پیچ و خم بود و بر سر هر پیچی یک درخت بلوط، مثل یک پاسبان پیر ایستاده بود. یک لحظه ننه خاتون صدای مردی را شنید. صدایی که میتوانست مثل همهی صداهای دیگر باشد. صحبت از کوچ ایل، دست برد گرگها به گلهها، بحث بر سر آبیاری باغ های انار و انجیر... اما صحبت از اینها نبود. دو مرد، در مورد مراد میگفتند. توی کوچه- باغ بودند و در تیر رس چشمهای کم سوی ننه خاتون نبودند. شاید "روشن" داشت برای برادرش "رضایت" میگفت. شاید "نقدعلی" داشت با "خداداد" حرف میزد. برای ننه خاتون فرقی نداشت که چه کسی برای چه کسی میگفت. مهم این بود که داشتند در خصوص مراد او حرف میزدند. قلب زن از حرکت بازمانده بود. کوه تاوه و جادهی مار پیچ از نظرش محو شدند. دلش ریش شد و پشت لبهایش رعشه گرفت. کُرکهای پشت لبش میلرزیدند. آخرین جملهی یکی از آن دو مرد، همچون دشنهای در عمق جانش فرو نشست. جملهای که سه کلمه بیشتر نبود. سه کلمهای که یکهو چهرهی روستا را عوض کرد؛
«مراد شهید وابیده[3]»
این سه کلمه را بیشتر نشنید. نای بلند شدن نداشت. خانهها و کوه تاوه و جاده و همه چیز دور و برش میچرخیدند. همه چیز را زیر و رو میدید. حتی آن چند زنی که او را بغل کردند و از باریکه راه پشت خانه به داخل آن ایوان محقر و دود زده بردند، نشناخت.
به هوش که آمد، پاسی از شب گذشته بود. تا صبح زنها به نوبت بالای سرش کشیک دادند و گاهی آرام و بی صدا گریستند. صبح که لندرور آبی رنگ بنیاد آمد تا او را برای استقبال از اولین شهید روستا به شهر ببرند، فهمید که چشمهایش اصلاً نمیبیند. بعد هم در محوطه سپاه و در لا به لای آن جمعیت گریان و هراسان، مادری نا بینا پای تابوت افتاده بود. مادری که آرزو داشت چهرهی بچهاش را ببیند و نمیدید. او فقط توانسته بود شکاف فرق پسر را با پنجههای خود لمس کند.
از آن روز تا به امروز که سی و یک سال و چند ماه گذشته، ننه خاتون هیچ گاه جایی را ندیده است. نه آن کوه و جاده را، نه عروس و نوهها را و نه حتی سنگ مزار مراد را. خودش میگوید:«تِیَهی که قراره مرادَ نبینه، بِلتا هیشکنه مِنی دنیا نبینه![4]»
(شهریور- 1392 در منزل/ آخرین بازنویسی= بهمن ماه 92)
[1] - بله مادر، دو روز مانده به عید بود که دلم بی تاب شد. مثل مرغ سر کنده، دست و پا میزدم و هر کس را می دیدم، می پرسیدم مگر در روز عید عزیز خدا هم جنگ است که بچۀ من نیامده است. همه می گفتند که جنگ عید و نه عید نمی شناسد. این بود که عید و تعطیلی تمام شد و بچهام نیامد. خدا میداند هر جوانی را که میدیدم، دلم برای مراد، مثل بلوط توی آتش کباب میشد.
[2] - بگویید ماشاءالله... بلایت بخورد توی سرم، تو چشمت شوره حرف نزن.
[3] - مراد شهید شده
[4] - چشمی که قرار است مراد را نبیند، بگذار هیچ کس را توی این دنیا نبیند.